سکوت
سکوتم به کنج قفس ذهنم میرود و تمام ناگفته های دلم را تمام غصه ها دردها رنجها و هر آنچه التهاب مغزم را چند برابر میکند به سکوتی سختر وا میدارد قفس هی تنگتر میشود وا ناگفته ها یکدیگر را به جلو می اندازند یکی میگوید تو حرف بزن بعدی می گوید گفته تو آسانتر است. و این تعارفها اینقدر ادامه پیدا میکند تا سکوتم تمام روحم را دربر میگیرد.
و هیچ کس نبود که صدای این سکوت دردناک را با گوش دل و جان بشنود.....................................
انتهای باغ
صدای ضجه های باد
روح سوهان زده ی من
چشمم به عقربه های که موریانه
میشمارند
انگار چراغ قرمز زمان هرگز سبز
نخواهد شد
و من در انتظاری تلخ خواهم مرد